mhmdshirazian کاربر نیمه فعال وضعيت: آفلاين 18 شهريور ماه ، 1388 تعداد ارسالها: 685 امتياز: 4932 تشکر کرده: 74 تشکر شده 229 بار در 76 پست
محل سكونت: تو خونه !!!!
ارسال شده در:
پنجشنبه، 7 مرداد ماه ، 1389 18:18:15
موضوع مطلب: صداقت
داستان خیلی قدیمیه ولی شاید بعضیا نشنیده باشن
دویست وپنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت.او با مرد خردمندی مشورت كرد و تصمیم گرفت كه تمام دختران جوان منطقه رادعوت كند تا از میان آنان دختری سزاوار را برگزیند . وقتی كه خدمتكار پیرقصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد زیرا او می دانست كه دخترش مخفیانه عاشقشاهزاده است. او این خبر را به دخترش داد . دخترش گفت كه او هم به آنمهمانی خواهد رفت . مادر گفت: تو بختی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلیزیبا.دختر جواب داد: می دانم هرگز مرا انتخاب نمی كند اما فرصتی است كهدست كم برای یك بار هم كه شده او را از نزدیك ببینم. روز موعود فرارسید وشاهزاده به دختران گفت: به هریك از شما دانه ای می دهم ، كسی كه بتواند درعرض شش ماه زیبا ترین گل را برای من بیاورد ملكه آینده چین می شود . آندختر هم دانه را گرفت و در گلدانی كاشت . سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد .دختر با باغبانان بسیاری صحبت كرد و آنان راه گلكاری را به او آموختند .اما بی نتیجه بود و گلی نرویید . روز موعود فرا رسید دختر با گلدان خالیشمنتظر ماند و دیگر دختران هر كدام با گل زیبایی به رنگ ها و شكل های مختلفدر گلدانهای خود حاضر شدند . شاهزاده هر كدام از گلدانها را با دقت بررسیكرد و در پایان اعلام كرد كه دختر خدمتكار ، همسر آینده او خواهد بود. همهاعتراض كردند كه شاهزاده كسی را انتخاب كرده كه در گلدانش هیچ گلی سبزنشده است. شاهزاده گفت: این دختر تنها كسی است كه گلی را به ثمر رسانده كهاو را سزاوار همسری امپراطور می كند؛ گل صداقت ............زیرا چیزی كهبه شماها داده بودم دانه نبود بلكه سنگریزه بود .آیا امكان دارد گلی ازسنگریزه بروید . _________________ نمی توانم شعر بنویسم، چون شاعر نیستم
نمی توانم واژه ها و لغات را هنرمندانه در کنار هم بگذارم چون نقاش نیستم
حتی با حرکات و اشارات نیز نمیتوانم اندیشه و احساسم را بیان کنم، چون رقصنده نیستم
ولی قادرم احساسات و افکارم را با اصوات بیان کنم، چون موسیقیدانم